|
|
|
|
|
مسافر دیروزخواستم برایت بنویسم ،ازرفتن ازدورشدن، اما قلم یاریم نمی کرد دلم فریاد می کشید نه، اما ذهنم می گفت باید سعی کنی ،بغچه کوچک خاطراتم را سرچوبی زدم کفشهای چرمی رنگ ورو رفته ام را به پا کردم کسی نبود که پشت سرم آب بریزد، اما اگر تو بودی با کاسه چینی ترک خورده عشقمان آبی به روشنای محبت می ریختی، اما تو نبودی ومن تنها ،کوچه های خلوت تنهائیم را سپری کردم آنقدررفتم تا به غروب رسیدم راهی نمانده بود، نگاهم را برگرداندم پشت سرم، تاریک بود چیزی دیده نمی شد فقط صدای زوزه باد بود وسیاهی غربت ،خواستم برگردم اما راه را گم کرده بودم روی تخته سنگی همان حوالی نشستم به امید روزی روشن که بتوانم راه گم کرده ام را بیابم آسمان پر بود ا زستاره اما ماهی دیده نمی شد باد خودش را چسبانده بود به من ورفته رفته بدن سردش را با گرمای بدن من می پوشاند قطره های گرم ازگوشه های چشمم بیرون می ریخت وبا سردی گونه هایم درهم می آمیخت ومسیر گونه تا چانه را طی می کرد، به انتها که می رسید خودش را رها می کرد روی زمین ومن حتی قادر نبودم یکی از این قطره ها را دردستانم بگیرم وبرای تو بفرستم چه شب سرد وهولناکی بود اگر تو بودی ساعتها می گفتیم ومی خندیدیم آن وقت چشم که می گشودیم خورشید گیسوانش را برچهرهامان می ریخت وما مست ازبا هم بودن، اما تو نبودی حالا دیگر ستاره ها هم نبودند تنها سیاهی بود وسرمای زمین که پیکر بیجان مرا به آغوش کشیده بود ومن زمزمه می کردم ، زیر لب زمزمه می کردم دوستت دارم ،دوستت دارم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:47 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
شبي از آن شبهاي مهتاب بهاري، كه عطرگل فضاراتنگ مي كرد ازآن مهتاب شبهاي بهاري كه نورآبي ماه زمين وآسمانرارنگ ميكرد در آنجا د ر خم آن كوچه دور نگا هم با نگا هش آشنا شد به يك دم هرچه در دل بود گفتيم سپس چشمان ما از هم جدا شد از آن پس ديگرش هرگز ند يدم توگويي خواب من بس دلنشين بود كه من گفتم كه او رفت است اما نپرسيدم چر ا تركم نموده است
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:45 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
بودي تو آنكس كه من خواستم ، تو را با خيال خود آراستم خيالي كه شعر مرا رنگ داد به هر واژه شعرم آهنگ داد خيالي كه در ذلف توتاب ريخت براندام تو نورمهتاب ريخت خيالي كه تا شهر خورشيد تافت زبستان تو قله نور ساخت خيال من است اينكه چون بنگري ترا آفريده است از مرمري منم آن كه انديشه را باختم چو گوهر به پاي تو ا نداختم تو را همره شاهباز خيال ندانسته بردم به عرش جمال ز گلها بسي مايه انگيختم به صد رنگ طرح تو را ريختم نهادم گل ماه ور دامنت ، نگين ستاره بر پيراهنت نشا ندم به گيسويت الماس ها ترا بستري دادم از ياسها توكي بودي آنسان كه من گفته ام منم آنكه خس راسمن گفته ام كجاچشم توجام ميخانه هاست كجارقص تورقص پروانه هاست كجا مرمرين ساق و سيمين تني تو فرزند انديشه هاي مني اگر روي تو لطف گلشن گرفت لطافت ز انديشه من گرفت بتي ساختم ازتو چون بت پرست كنون آن بت مرمرينم شكست من از يك عروسك بتي ساختم قماري عجب بود و من باختم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:33 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
تاحالا دلت گرفته تازه احساس مي كنم كه چقدر تنهام، وقتي كه نيستي هواي دلم پائيزي مي شه،مي گيره يعني ابري مي شه ابري ابري يك چيزي مثل قطره آب ولي شورازگوشه چشمم مي ريزه بيرون با خودم مي گم چته، معلوم هست ولي جوابي ندارم ،صورتم داغ مي شه يك قطره مي چسبه به موژم مجبورم مي كنه با انگشت برش دارم ،دلم مثل شبهاي زمستون كه هيچ آدمي تو خيابون راه نمي ره، مثل باروني كه مي خواد يكدفعه خودش وازابرها جدا كنه و بريزه روي زمين، چقدر تنهام تو هم احساس مي كني اصلاً صداي تنهائيم ومي شنوي، مي خندي، با خودت مي گي: ديونه تنهائي كه صدا نداره ولي تو اشتباه مي كني اگه صدا نداره پس اين قطره ها چراازگوشه چشمت داره مي ريزه پائين نه جلوشو نگير، بزارازرو گونه هات رد بشه تابرسه به چونت بازم نگيرش حالا مي افته پائين مي توني صداش و بشنوي حتي، حتي مي توني صداي گريه دلت وهم بشنوي فقط وقتي دلت مثل من گرفته يك آهنگ غمگين بزار وسرت وبزار روي ميز، روي همين ميز بعد چشمات وببند، به چيزي فكر كن كه مدتيه داره اذيتت مي كنه وقتي كه برگه هاي زير دستت خيس شد مي فهمي انوقت مي شنوي دلت داره گريه مي كنه ديگه بهم نمي خندي، من ديونه نيستم فقط دلم گرفته تو چطور؟ تو تاحالا دلت گرفته تاحالا احساس كردي كه چه طوري دلت مي گيره؟ هر چقدر بخواي جلوشو بگيري هركلكي كه سوار كني آخرش مي بيني ته دلت غمگينه آخرش ميبيني چشمات خيسه انوقته كه تو هم مثل من مي فهمي كه چقدر تنهائي . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:10 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
توهم اشهدت وبگو آخه..... خستگي امونم وبريده بود خواب بدجوري روي پلكهام فشار مي آورداما با خودم عهد كرده بودم تا پايانش وننويسم چشم برهم نزارم تازه اول راه بودم مي خواستم ب بسم الله را بنويسم كه چيزي توي مغزم وگوشم سوت كشيد دست راستم را چسباندم به گوشم واشهدمو گفتم آخه مي گن اگه گوشت سوت بكشه بايداشهدت وبگي آخه خاك داره صدات مي زنه البته بعضي ها هم مي گن اگه سوت كشيد بدون كسي داره پشت سرت حرف ميزنه، خدايش دلم مي خواد خاك منو صداكنه تا اينكه چندتا آدم بيكار بشينندو پشت سرم صفحه بزارنداونم چه صفحه هايي تا آدم به خودش مياد يا دستشو تاآرنج قطع كردند يا عروسيش وراه انداختند يا بنده خدا سراززندون درآورده يا با 110 گل آويز شده ما كه نفهميديم اين همه اطلاعات وچند دقيقه اي از كجا ميارند، خدايش تو فهميدي؟ مثل اينكه امشبم نمي شه چيزي بنويسم اين خميازه هاي پشت سرهم گيجم كرده ولي هرطور شده بايد بنويسم يكي بوديكي نبود يك آدم بيكاري مثل من بود كه نمي دونست وقتش وچه جوري تلف كنه واسه همين اومد پيش من ازش پرسيدم خواب نداري ؟گفت: نه گفتم خوراك چه طور؟ گفت: نه گفتم بشين پيش خودم تا باهم چيزهاي درهم برهم بنويسيم شايد اين وسط خستگي امروز وروسركسي خالي كرديم به محض اينكه نشست خوابش برد اما من بازم بيدارموندم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:1 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
******************************************************** منم آن خسته كه صحراي جنون جاي منست شاهدم اشك روان ودل رسواي من است پيش چشمم همه جا جلوه ظلم است و ستم تيره از ابر فتن خود همه دنياي منست خون فشانم اگر از ديده خونبار كم است جان كنم گر كه نثار قدم يار كم است چون شدم طالب گل در همه گلشن و باغ سرزنش درره او گر كندم خاركم است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 4:16 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
غروب آخر
بعضي شعرها بدجوري توحافظه آدم لنگرمي اندازند هميشه وقتي چشمم به غروب مي افته مخصوصاً به اون سرخيش ، شعرهاي غمگيني كه تويك گوشه ذهنم لحاف بي خيالي رو سركشيده ، يكدفعه مثل اسفند رو آتيش ميپره بيرون امروزم ازاونروز هاست با غروبي زيبا ولي هركاري كردم نشد يك شعرشاد بخونم همش اين شعر مي اومد سرزبونم توهم بخونش شايد دوستش داشته باشي: غروب آخرين ديدار لبهاي تومي لرزيدو اشك غم ميان جام چشمان تو مي جوشيد كنارهم ميان جاده هاي آشنا آرام ميرفتيم نگاهت كوچه هاي آشنا راسخت مي كوبيد دلم سخت آزرده بودنگاهت خيره شدبرمن واشكي گرم روي گونه هايت ريخت ومنهم گريه سردادم لبت لرزيدو دست توگل گريه زچشمان غمينم چيد بمن گفتي كه من رفتم ومن ازپشت موج اشك تصوير تورا تا دور مي ديدم كه از من دورتر مي گشتي دلم مي خواست از ژرفاي دل فريادبرآرم زود برگرد، زود برگرد، زود برگرد وليكن بغض راه گفتنم رابست چه بدرود غم آ لودي، زود برگرد، زود برگرد ![]() ********************************************************* |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:50 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
******************************************************** خواب بد بيشتروقتها باخودم ميگم اين دفعه آخره كه با بابا يامامان دهن به دهن مي زارم وجوابشون ومي دم ولي هربارسريك موضوع جديد با هم بحث مي كنيم بعضي وقتها از كوره در مي رم وصدام وبلند مي كنم تاحالا با بابايا مامانت دعوات شده نگو نه كه باورم نمي شه آخه بچه هاي نسل امروزكمي قلدرند فكرمي كنندهمه چي رومي دونندوهمه چيز بايد اونطوري باشه كه اونها مي خواند ، ولي اينطور نيست بعضي چيزها هست كه ما نمي دونيم ولي اونها.... خلاصه دعوا، دعواست آخرشم قهرمي كنيم ومي ريم تواتاقمون با باو مامان مي شن بده وما تواسارت موندگار،ولي من هميشه ازيك چيزمي ترسم ازاينكه ، الان اگه بابا يامامان برند بيرون وديگه برنگردند، اگه خدايي نكرده اتفاقي براشون بيفته من چيكار بايد بكنم، تاحالا شده بهش فكركني؟ مي دوني چه حسي داره؟ يك حس خفه انگار دارند گلوي آدم وفشار ميدند هر قدرهم گريه كني بازم آروم نمي شي مي دوني ، ديشب تو خواب چي ديدم مامانمو كه گذاشته بودندتوي تابوت باورم نمي شدكه مرده باشه به خواهرم مي گفتم دروغه دنبال تابوت مي رفتم وديونه وار گريه مي كردم پرچادرش وچنگ زده بودم وولش نمي كردم انقدر هق زدم وگريه كردم تاباصداي هق هقم از كابوس وحشتناك بيدارشدم ولي چه فايده گريم بند نمي اومد هنوزهق هقم ادامه داشت تودلم بابت صداي بلندي كه روسرمامان وبابا خالي كرده بودم از خودم بدم ميومد چندشم مي شد يعني من بودم كه دادزدم؟ يعني دلشون و شكوندم؟ چرا؟ براي چي اين كارو كردم ؟ مامان باصداي گريم بلند شد، چيه ؟ پريدم تو بغلش بوسش كردم مامان منو ببخش دوست دارم، منوهيچوقت تنها نذار خواهش مي كنم ،خواهش مي كنم، مامان اشكم وپاك كرد سرم وچسبوند به سينش دستمو فشارداد وگفت: آروم باش خواب بد ديدي
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:13 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
*انتظار* چقدر زيبا ست ريزش برف زماني كه تو پشت پنجره نشسته اي ومنتظر گذرعابري هستي كه مي شناسيش وچه خوب است استكان چاي را سر بكشي تا دلت گرم شود به آمدن او. دوست داري ورودش را صداي قدمهايش را وطرز نگاهش را از دور احساس كني ؟ اما.... شايد او نباشد كه اين فرش برفي را بهم مي ريزد تا به پشت پنجره برسد شايد غريبه ايست كه راه گم كرده است .براي چه در پي او مي گردي خودت جواب را مي داني؟ شايد از سر دلتنگي وشايد منتظري كه غروب ديگر دلگير نباشد فكر مي كني با حضور او دلت گرم خواهد شد؟ ويا زندگيت رنگ تازه اي خواهد يافت ؟ در زندگي غمي هست كه بايد از دوش برداشت وتقسيم كرد بين دونفر، بارش سنگين است وتو به تنهايي نمي تواني تحملش كني وآيا كسي هست كه تورا ياري كند ؟ پس منتظرعابري، آيا خواهد آمد يا تورا سردرگم وتنها رها خواهد ساخت؟ آيا دوستش داري؟ يا فقط مي خواهي بارت را سبك كني؟ دوست داري با تو باشد در كنار تو وتو احساس شادي كني ودر نبودنش چه خواهي كرد؟ دوستش داري يا مي خواهي تنها نباشي اگر به جاي او كس ديگري باشد چه؟ اگر به تو گفت دوستت دارد چه جوابي خواهي داد؟ آيا خواهي گفت منتظر كس ديگري هستي يا دستت را دراز مي كني براي دوستي ؟ تاكي مي خواهي در انتظار او بسوزي شايد او با كس ديگري بيايد آنوقت ،.... چقدر خوب است ريزش برف، نور كه مي تابد مثل بلور مي درخشد و تو سرشارازعشق درانتظاراوتا كي تا كجا؟ استكان يخ زده را كنار بگذار وچاي گرم ديگري در ليوان ديگري بريز وبه نور چراغ زردرنگ وريزش برف ازآسمان كبود خيره شوكه فردا روز بهتريست ، آيا اينطورنخواهد بود؟ ؟ ؟ بيشتر فكر كن وديرتر تصميم بگير* |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:12 توسط آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
* با من باش * ميدوني وقتي كه سردر كوچه ها وخيابونها پر مي شه از پارچه هاي سياه يك چيزي راه گلوم ومي بنده چشمام خيس ميشه همينطور گونه هام ،خيسيش مياد تا زير چونم اگه با دست پاكش نكنم يك قطره ميشه ومي افته روي زمين.توهم گه گاهي اينطوري ميشي نه مثلا وقتي كه معشوقت تنهات مي زاره يا وقتي هوا ابريه بعضي وقتها هم بدون اينكه دليلشوبدوني اينجوري ميشي من دلم گرفته توچطور؟ مي خواي باهم حرف بزنيم ميخواي ازناراحتيت بگي يا ترجيح ميدي ساكت بشيني وبه حرفام گوش بدي ببين كاش دوتا بال داشتم ومي تونستم پرواز كنم انوقت مي دوني كجا مي رفتم اون بالا منظورت بالاي ابرهاست نه اگه برم كه تاز چشم مي افته به ريزش بارون وبيشتر گريم مي گيره بالاي كوه نه از ارتفاع مي ترسم مگي جهنم واي خدا نكنه طاقت گرماش وندارم جائي كه تو هم دوست داري بياي، بگم؟ دوست داري بدوني شايد تو خوشت نياد ،ولي چرا دوست داري اگه دوست نداشتي لباس سياه نمي پوشيدي وهمراه من به كربلا نميومدي، براي حسين چشمات وخيس نمي كردي و دستت ومحكم به سينت نمي زدي ، انوقت دعات وتودلت قايم نمي كردي تا فقط اون بشنوه . « براي منم دعا كن باشه » ![]() ************************************************* * گمشده من كجاست؟ * دوست دارم باهات حرف بزنم حوصله داري گوش بدي؟ اگه نه كه مزاحمت نمي شم ولي اگه لطف كني ممنون مي شم دوست دارم باهات دوست بشم البته يك دوست خوب يك دوستي كه اگه برام يا برات مشكلي پيش اومد با هم باشيم بتونيم مشكلمون وحل كنيم اگه هم نتونستيم بدترشم نكنيم، دلم يك دوست مي خواد كه شاديام وغصه هامو باهاش تقسيم كنم مي دوني چند سالي ميشه كه دنبال يك گمشده مي گردم ولي هنوزپيداش نكردم شمارشو بلدم ولي يادم رفته قاطي مي گم واسه همين تا حالا پيداش نكردم مي پرسي كجاست توي مشهد دلم براش تنگ شده توهم حتما دلت براي دوس پسر يا دوس دخترت تنگ شده الان تو فكرشي نه من كه بد جوري دارم دنبالش مي كردم اسمش م. ط حدود 10 سال باهم و دورازهم دوست بوديم ، نه فكربدنكن فقط يك دوستي ساده دلم براش تنگ شده قصد ازدواج نداشتيم ولي مثل دوتا دوست خوب به هم كمك مي كرديم ، مي دوني ديگه از اين دوستا گير نمي ياد ، با معرفت خوش قلب ، با گريه هام گريه مي كردو با خنده هام خنده بعدازاين همه سال دنبال گمشدم مي گردم بدون اينكه شماره يا آدرسي داشته باشم ببين اگه با دوستت مثل دوست من دوستي هرگز رهاش نكن شايد يك روز از خونه بره بيرون وديگه برنگرده،اگه يك روزازدواج كردي دوستت ولو نده چون بايد مثل من ازش جدابشي انوقت احساس مي كني يك چيزي تو زندگيت كمه سر سفرت هميشه يك جاي خالي براي يكي هست ولي خودش نيست انوقت كه قلبت مي گيره وبغض مي پره توي گلوت انوقت هميشه ازخودت مي پرسي چرا؟ ******************************************************** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:8 توسط آشنا
|
|
||